داستان کوتاهی از عشق
و بعد رو کرد به ما و پرسید:کسی میدونه عشق یعنی چی؟؟؟
هرکسی تعریفی از عشق کرد...
یکی میگفت :عشق بی معنیه و وجود نداره
دیگری میگفت :عشق یعنی دوست داشتن بیش از حد
نفر بعد میگفت:عشق یعنی جنون و دیوانگی
و...
دستم را بالا بردم وشروع به تعریف داستانی از عشق کردم
سالهای دور زن و شوهری زیست شناس و محقق برای تهیه گزارشی از رفتار حیوانات راهی جنگل شدند
آن دو عاشق یکدیگر بودند و زندگیشان سراسر مهر و محبت بود, بعد از گذشت ساعاتی از روز ناگهان ببری را در
مقابل خود دیدند,ببر گرسنه به نظر می آمد,هردو آنها مخصوصا زن که باردار هم بود به شدت ترسیده بودند و
میدانستند اگر دست به کار نشوند با مرگ فاصله چندانی نخواهند داشت از شدت ترس دستان یکدیگر
رابه سختی می فشردند, ناگهان مرد دستان زن را رها کرد وبا سرعت شروع به فرار کرد...
به اینجای داستان که رسیدم صدای همهمه بچه ها بلند شد
یکی گفت:دیدید گفتم عشق وجود نداره؟؟؟
دیگری گفت:چه نامرد...
سومی هم گفت:بی انصاف حتی فکر بچه به دنیا نیامده اش هم نبود...
و هرکسی چیزی گفت
اما کسی جز مادر و پدرم نمیدانست که ببرها نسبت به دویدن و واکنشهای ناگهانی عکس العمل نشان
میدهند
و چون پدرم این را میدانست خود را قربانی من و مادرم کرد و همانطور که میدوید فریاد میزد:عزیزم به
پسرمان بگو
که پدرت تو و مادرت را دوست داشت و دوست دارد...